خلاصه داستان قسمت ۱۹ سریال ترکی ستاره شمالی

0
15

پدرش می گوید:«خدا از او راضی باشد،کاری را که من نتوانستم بکنم، او کرد.من سعی کردم تو را از راننده شدن منصرف کنم که درس بخوانی، اما نشد.» عثمان می گوید:« اگر می خواهی بگویی که فراموشش کن….» پدرش ادامه می دهد که نه، این را نمی گویم.عثمان اهسته می پرسد : « پس امکان دارد که او و خواهرش سوار ماشین ما شوند؟» پدرش به شرطی که راننده خودش باشد،قبول می کند،اما او را راهنمایی میکند که از مسیر روستا وارد نشود که حرف دهان مردم بیفت و از مسیر پشتی برود.عثمان خوشحال شده و پدرش را می بوسد.
ییلدیز کوزی را به یک سوپر مارکت می رساند.کوزی می گوید : « کار دیگری هم دارم.» ییلدیز می گوید: « دنبال آن مرد که نیستی؟» کوزی جواب می دهد :« من به او گفتم که به دخترم نزدیک نشود،ولی او با دخترم قرار شام می گذارد» ییلدیز توصیه می کند که تو بهتر است که چشمهای دخترت را باز کنی.

او می رود و ناهیده اظهار نگرانی میکند که ممکن است اتفاق بدی بیفتد.آنها با هم دنبالش می روند.
کوزی با چتین حرف می زند و در هتل قرار می گذارند.ناهیده و ییلدیز هم دنبالش به هتل می روند. کوزی چتین‌ را می بیند و با پرخاشگری به او می گوید:« من گفته بودم که اینجا را ترک کنی، اما تو با دخترم قرار می گذاری.» چتین می گوید:« ولی این بار بنا به درخواست فریده بود‌.» کوزی باز هم قصد زدن او را می کند که چتین دوربین ها را نشان می دهد و می گوید:« این بار نمی توانی خلاص شوی.» کوزی نمی تواند خشم خودش را کنترل کند و‌ یقه او را می گیرد که ناهیده و ییلدیز می رسند و آنها را جدا می کنند.در این موقع اقا صالح‌ با دو مرد همراهش انجا می آیند و او‌ به آن دو مرد می گوید که چتین را بگیرند و ببرند.او به چتین می گوید که تا یکساعت دیگر انجا‌را ترک کند.چتین متعجب است و میپرسد:« چرا با من این کارو می کنی؟» صالح،کوزی را شریک خود معرفی می کند و می گوید که قصد انجام‌ کارهایی را دارند. آنها چتین را از آنجا دور می کنند.
در یک جلسه خانوادگی،بویراز و‌ قمر هر کدام خانواده های خود را دعوت به غذا میکنند تا آنها را اشتی بدهند. بویراز می گوید :« عروسی ما نزدیک است.اسم مرا عمو‌ شرف انتخاب کرد و الان هم داماد شان می شوم.»قمر هم می گوید :« آن زمان پدر های ما با هم صمیمی بودند و ما بچه بودیم.الان بین شما قهر است و من نمیدانم تکلیف عروسی ما چه می شود؟»

امینه و حنیفه هم میگویند که ما هم بخاطر کارهای کوزی ،ناراحت بودیم اما دوستی مان را خراب نکردیم. یاشار حرفش این است که دختر او را نیمه راه رها کرده اند.شرف هم توضیح می دهد که او خودش از کوزی ناراحت بوده،و مشکل هر دو آنها کوزی بوده و‌ با همدیگر خصومت دیگری ندارند.ناهیده و‌ ییلدیز خانه هستند که در میزنند و پدر و مادرش می آیند و‌ آنها تعجب می کنند.کمی بعد،بویراز و قمر هم می ایند.پدرش شروع به صحبت می کتد و آشتی کردن با شرف را مطرح می کند. ییلدیز از برطرف شدن دشمنی ها،ابراز رضایت می کند.یاشار می گوید:« من نتوانستم برای تو‌عروسی بگیرم،حالا اگر اجازه بدهی،ما برای بویراز و قمر عروسی بکیریم.»
ییلدیز اجازه نمی دهد و نظرش این است که کوچکترها،قبل از بزرگترها نمی توانند عروسی بگیرند.بویراز اعتراض می کند.ییلدیز می گوید که قبل از من ، هیچ ملا اوغلو با کادا اوغلو نمی تواند عروسی کند.به بویراز می گوید که تو دختر را دزدیدی. لویراز میگوید که صفر اینکار را کرده است. در همین موقع صفر وارد خانه می شود و‌ ناهیده خوشحال می شود.یاشار می گوید که اگر ییلدیز اجازه عروسی بدهد، او هم میتواند ناهیده را ببخشد.همگی به ییلدیز اصرار می کنند.از طرفی ،پنبه هم دلخور است که خواهر کوچکتر، زودتر از او ازدواج می کند.شرف می گوید که:« اگر یکیبخواهد با تو ازدواج کند،حتما موافقت می کنم.»

پنبه هم اعتراف می‌کند که یک نفر می خواهد از او خواستگاری کند و از دکتر جهان اسم می برد.پنبه پیش دکتر جهان می رود و موضوع را به او می گوید.او هنوز این مسأله را زود می داند.پنبه به او اخطار می دهد که خواستگار بیاید.
در خانه کوزی ،دخترها خانه هستند و صحبت از اعتماد کردن است.کوزی می پرسد :« من به کی باید اعتماد کنم؟ فریده، چرا با چتین قرار شام گذاشتی؟ » کوزی به قدری عصبانی هست که می خواهد فریده را بزند،اما خودش را کنترل می کند .
فریده عذرخواهی می کند و دلیلش را آزادی او‌ از زندان مطرح می کتد. در خانه ییلدیز ،همه منتظر هستند که او جوابی بدهد.ییلدیز سر حرف خودش هست.قمر ناراحت است.او می گوید:چون برادرم باتو عروسی نکرد منم مثل تو دختر ترشیده بشم و توی خونه بمونم؟ صفر از این حرف تند عصبانی میشود و به پویراز گوشزد میکند که باعث مشکلات بیشتر نشوند. پویراز هم در ادامه حرف قمر میگوید دیگه دوران ییلدیز تموم شده دوران ماست گوکچه تنها بیرون نشسته است. کوزی کنارش میرود و میگوید میدونم که از من دلخوری اما تو ناحقی میکنی، مادرت با یه مرد دیگه فرار کرده من نمیتونم اونو ببخشیم. گوکچه میگوید ولی هرکسی میتونه اشتباه کنه. اون الان پشیمونه. کوزی بعضی اشتباهات را جبران ناپذیر میداند و اضافه میکند من فراموشش کردم این کار زیاد سخت نبود.

گوکچه میگوید وقتی یه نفر دیگه رو پیدا کنی کار آسونی میشه. ییلدیز کنار رودخانه است که مادرش را میبیند. مادرش از او میپرسد علت مخالفتش با عروسی چیست و ییلدیز میگوید این کار اشتباهه. حنیفه میگوید من میفهمم که تو چرا این کارو میکنی تو هنوزم کوزی رو دوست داری برو و احساستو بهش بگو. یلدیز میگوید کوزی هنوز زنش را دوست دارد. مادرش میگوید پس چرا هنوزاینجا مونده؟ ییلدیز دلیل ان را اشتی کردن با پدرش و ساختن کشتی میداند. حنیفه به شوخی میگوید پس دعا کنیم این آشتی صورت نگیره. کوزی روی مبل خوابش برده است. او خواب هایی از ییلدیز و اتفاقات گذشته میبیند. امینه ذوی گوش او هدفون میگذارد و کوزی با شنیدن موسیقی لذت میبرد و لبخند میزند. گوکچه صبح فریده را بیدار میکند و از او میخواهد که باهم حرف بزنند. او برایش قهوه درست میکند و موضوع مادرش را مطرح میکند و میگوید او پشیمان شده و آن مرد را از زندگیش بیرون کرده. او به فریده پیشنهاد میکند که به استانبول برگردند تا کوزی و امینه هم دنبال آنها بیایند. فریده اما نمیپذیرد.
گوکچه به تغییر رفتار پدرش اشاره میکند ولی فریده میگوید او بخاطر ما داره تلاش میکنه هیچکسم هیچ جا نمیره. کوزی و امینه به پیاده روی میروند.
گوکچه از عشق صحبت میکند و به کوزی میگوید من میفهمم که تو عاشق شدی. ییلدیز لایق این عشقه. کوزی این را انکار میکند و گوکچه میگوید من از وقتی ییلدیز چهارده ساله بود و عاشق تو بود سه سال بزرگترم منو امینم به عشقمون یه فاصله ای دادیم اما باز ادامه اش میدیم.



ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید