خلاصه داستان قسمت ۱۳ سریال ترکی ستاره شمالی

0
18

کوزی کنار ساحل نشسته و فکر میکند.صفر پیش او میاید و ضمن صحبت ، در باره آنان نزولخوارها از او سوال میکند.کوزی جریان زنش را که خانواده را با مقدار زیادی پول و سرمایه ، ترک کرده‌ و رفته ، برای او شرح میدهد و ادامه میدهد که مجبور شده است بخاطر دخترهایش، پول قرض کند و سود بدهد و الان هم بدهکاری دارد.
صفر به بیست سال پیش اشاره میکند که آن‌زمان ، بهترین دوستش را از دست داده است، و اگر آن‌زمان بود،برای دادن بدهکاری دوستش، حتی کشتی اش را هم میفروخت، اما حالا هیچکاری برایش نمی کند.حتی اگر ییلدیز هم ببخشد، او نمیتواند ببخشد. دخترها خسته هستند و کوزی به خانه برگشته است.کوزی به فریده میگوید که انگار خوشحالی و بدجنسی ییلدیز ، روی تو اثر نکرده.
فریده میگوید که او چندان هم بدجنس نیست،فوقش از ما اجاره گرفته است. پنبه انجا میاید و‌ میخواهد از دخترها برای انجام بعضی کارهایش کمک بگیرد.او امینه و گوکچه‌ را با خودش میبرد.ناهیده و‌ ییلدیز در خانه ییلدیز قهوه میخورند.فاطمه آنجا میاید و از ییلدیز گله مند است که پشت سرش حرفهایی زده است.فاطمه میگوید که :« میدانم دلت از من شکسته است و برای همین میخواستی اینجا را ترک کنی.»ناهیده خودش را وارد بحث میکند و میگوید که تو خبر نداری که ییلدیز قبلا اسمش بخاطر کوزی خراب شده بود ، الان هم اقا روحی ناراحتش کرده؟

فاطمه میپرسد که چه ربطی به اقا روحی دارد؟ ناهیده موضوع عشق اقا روحی را بر ملا میکند و اینکه او پیش کوزی رفته و بهش اخطار داده است.فاطمه یکه میخورد و با ناراحتی میرود‌.ییلدیز دنبالش میرود.فاطمه میگوید که من فکر میکردم شما با هم فقط دوست هستید. ییلدیز میگوید که من خودم هم خبر نداشتم و تازه فهمیده ام.فاطمه از اینکه ییلدیز این موضوع را به او نگفته است، دلخور است و‌ میگوید که :«من متوجه نگاههای عاشقانه او میشدم،اما فکر میکردم که اگر مساله جدی باشد ، ییلدیز به من میگوید.» فاطمه با ناراحتی از انجا میرود.
در خانه پنبه،گوکچه و امینه مشغول رسیدگی به وضعیت ظاهری پنبه هستند و او را برای روز خواستگاری آماده میکنند. پرستار ایپر میاید که به پنبه سر بزند .وقتی که میفهمد آنها دخترهای کوزی هستند، به گرمی با آنها روبوسی میکند و از آنها سوالاتی میکند که آنها را عصبی میکند.دخترها صورت و ابروهای پنبه را هم تمیز کاری میکنند و او میگوید که تا فردا مرا خوشگل کنید.

ییلدیز در خانه اش است و صدایی میشنود.او میبیند که کوزی بیرون خانه او هست و از شعرهای کتاب رومیو ‌ژولیت میخواند و بعد به ییلدیز میگوید که:« یک شانس دیگر بمن بده.تو مرا دوست داری.» ییلدیز میگوید که :« دیگر نمی توانم و اگر دوباره ترکم کنی،دیگر نمی توانم زندگی کنم.»کوزی به او اطمینان میدهد که ترک کردن در کار نخواهد بود. تو می‌گوید:«من عشق تورا میخواهم، نه دوستی ات را….» ییلدیز از خواب می پرد و میفهمد که همه اینها را در خواب دیده است.ییلدیز از پنجره بیرون را نگاه میکند و میبیند کوزی کنار آتش نشسته.کوزی او را به خوردن قهوه دعوت میکند.
دخترها روی صورت پنبه ، ماسک گذاشته اند تا فردا ،صورتش جوانتر باشد.او از هیجان خوابش نمیبرد و از بیرون سروصدایی میشنود.
همه بیدار میشوند.پنبه تفنگش را برمیدارد و به در شلیک میکند‌. آنها متوجه میشوند که عثمان و امین بیرون هستند.امین میگوید که امروز تولد من است و آمده ایم که شما را به مهمانی ببریم.
پنبه با دخترها در یک میهمانی در فضای باز هستند و میرقصند.کوزی به او زنگ میزند .پنبه پیام میدهد که میخواهم بخوابم.کوزی که به دم در خانه او رفته است،میگوید که من دم درخانه ات هستم.پنبه به ناچار میگوید که با هم به یک میهمانی تولد رفته اند.

در این موقع ایپر هم دم در خانه پنبه میاید و کوزی را میبیند و صحبت از صدای شلیک گلوله میکند.کوزی نگران میشود و فکر میکند که موضوع مربوط به صالح است.ایپر میگوید که دو پسر جوان اینجا بودند و اسم امین و عثمان را میدهد.کوزی از دست امینه و کوگچه عصبانی میشود و از ایپر میخواهد تا او را هم به انجا ببرد.
در میهمانی همه میرقصند.دو نفر از دخترهای مدرسه هم انجا میایند و‌ با دیدن امینه و گوکچه از آنها میپرسند که چرا به مهمانی امده اند.امینه میگوید که اینجا تولد عشقم هست.بین آنها بحث میشود و شروع به کتک کاری میکنند.همه دور آنها جمع میشوند و‌ تشویق میکنند.امین و عثمان هم از آنها فیلم میگیرند و عثمان میگوید که این کلیپ چند صدهزار لایک خواهد داشت.در این موقع کوزی و ایپر هم وارد انجا میشوند و جلوتر رفته و کتک کاری انها را میبینند.کوزی به امین و عثمان میگوید که بجای فیلم گرفتن، آنها را از هم جدا کنید. بعد از اینکه کتک کاری و سروصدا تمام میشود،انها خسته و کوفته ،همانجا روی زمین ، خوابشان میبرد.



ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید